اربعین
سلام نفس طلای من.بابا جون روز عاشورا قول داده بود که واسه اربعین ببرتمون شوش دانیال اما صبح که از خواب بیدار شد نظرش عوض شد و طبق معمول خودش تنهایی رفت بیرون و من و دخترم با هم از تلویزیون مراسم رو نگاه کردیم.بعد هم رفتیم خونه عمو محسن اینا پیش زن عمو و آجی مریم. بابایی که از مراسم برگشت بهمون قول داد بعد از ناهار ما رو هم ببره بیرون.این بار دیگه به قولش عمل کرد و با هم رفتیم امامزاده محمدبن جعفرطیار اما خیلی شلوغ بود و نشد بریم زیارت.بعدش هم رفتیم توی جاده امامزاده و کمی بین باغ های پرتقال گشت زدیم و برگشتیم خونه. راستی واسه اولین بار هم مزه پرتقال رو تجربه کردی و کلی خوشت اومد.اونقدر که دیگه ول کنه ماجرا نبودی . عزیزدلمییییییییییییییی...
نویسنده :
مامان هستی
8:59











