هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

اربعین

سلام نفس طلای من.بابا جون روز عاشورا قول داده بود که واسه اربعین ببرتمون شوش دانیال اما صبح که از خواب بیدار شد نظرش عوض شد و طبق معمول خودش تنهایی رفت بیرون و من و دخترم با هم از تلویزیون مراسم رو نگاه کردیم.بعد هم رفتیم خونه عمو محسن اینا پیش زن عمو و آجی مریم. بابایی که از مراسم برگشت بهمون قول داد بعد از ناهار ما رو هم ببره بیرون.این بار دیگه به قولش عمل کرد و با هم رفتیم امامزاده محمدبن جعفرطیار اما خیلی شلوغ بود و نشد بریم زیارت.بعدش هم رفتیم توی جاده امامزاده و کمی بین باغ های پرتقال گشت زدیم و برگشتیم خونه. راستی واسه اولین بار هم مزه پرتقال رو تجربه کردی و کلی خوشت اومد.اونقدر که دیگه ول کنه ماجرا نبودی . عزیزدلمییییییییییییییی...
7 بهمن 1392

اولین شب یلدای دخترم

سلام نازنین دخترم.عشق مامان.ببخشید که باز هم با تأخیر اومدم تا وبلاگت رو آپ کنم عزیزم اما مگر خانم خانما اجازه میده که من به کاری برسم.قربونت برم که اینقدر شیطون بلا و خوردنی شدی نفسم.هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر عاشقت میشم هستی جونم.خب بریم سراغ شب یلدا.امسال اولین شب یلدای گل دخملی بود.بابا جون که از سرکار اومد گفت که آماده بشیم بریم بیرون.من و تو هم که از خدا خواسته زودی لباس عوض کردیم و همراه بابایی رفتیم گردش.بعد از کمی خرید و گردش بابایی گفت که شب بریم خونه مامان بزرگ اینا و شب یلدا کنار اونا باشیم .شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ اینا.به عمو محسن اینا هم زنگ زدیم اومدن اونجا.خلاصه خیلی خوش گذشت.1 آتیش روشن کردیم توی حیاط و نش...
7 بهمن 1392

دخترم در 1 سالگی

هستی خانمه 1 ساله 9700 وزنشه و 76 سانتی متر قدشه. 8 تا دندون داره و دندون های بعدیش هم توی راهن چون لثه هات ورم کردن و همش دستت توی دهنته و خیلی اذیتی عزیزکم.1 عالمه هم حرف میزنه از مامان و بابا گرفته تا دایی و عمه و عمو و بده و بیا و منه و ... کلی دیگه حرفای قشنگ .قربونت برم که چه صدای قشنگی داری هستی جونم.تا حالا اصلا چهار دست و پا راه نرفتی و 1 روش های جدیدی واسه حرکت کردن اختراع کردی که خیلی با مزه و قشنگن. تنهایی 4 قدم راه میری.همش هم ایستاده ای و اصلا میلی به نشستن نداری.هرچیزی که ببینی دستت رو بهش میگیری و بلند میشی.حدس میزنم به این زودیا دیگه راه بری.بچه های کوچیک رو هم خیلی دوست داری و وقتی چند تا بچه دور وبرت رو میگیرن حسابی کیف م...
6 بهمن 1392

تولدت مبارک عشق مامان و بابا

سسسسسللللللللللللااااااااااااااامممممممممممممممم هستی زندگی مامان و بابا  امروز قشنگ ترین روز واسه من و بابا جونه.آخه تولدت فرشته کوچولوی ما یعنی هستی جونمه. خدای مهربونم خیلی ازت ممنونم نمی دونم چجوری ازت تشکر کنم و چه طوری شاکر این نعمت بزرگی باشم که به ما هدیه دادی. خدا جونم شکرت واسه این همه مهربونی ،واسه این فرشته کوچولو و دوست داشتنی که شده تمام زندگی ما و بهونه ما واسه نفس کشیدن. هستی جونم تولدت مبارک هستی عزیزم نازنین دخترم عاشقانه دوستت داریم و بدون که با اومدن تو به زندگی ما ،بودن و زندگی کردن برای ما ١ شکل قشنگی پیدا کرده که قابل توصیف نیست.من و باباجون تا زمانی که زنده هستیم بهت قول میدیم که کنارت باشیم و برای رسید...
4 بهمن 1392

اتفاقات قبل از ماه محرم

سلام نفس ماماني.بالاخره اومدم و وبلاگت رو آپ كردم.هرچند همش تقصير من نيست اما ببخشيد گل نازم.بالاخره اينترنت دار شديم.اين جريان آپ كردن هم واسه ما شده مثل ماجراي جهنم ايرانيا.يا اينترنت نيست يا عكسات آماده نيستن يا كمبود وقته.بالاخره همه مشكلات برطرف شدن و وبلاگت آپ شد هستي جونم.اما آخرين ماجراي قبل از ماه محرم اومدن ما به اهواز و رفتن به ماهشهر واسه عروسي دخترعموي مامان (كيميا جون)بود.آخرين 5شنبه قبل از محرم بعد از اينكه باباجون از سركار اومد و كمي استراحت كرد راه افتاديم به سمت اهواز .مادرجون اينا و خاله رويا اينا منتظرمون بودن تا با هم راه بيفتيم به سمت ماهشهر.خيلي وقت بود كه همه فاميل رو نديده بودم.خيلي خوب بود و خوش گذشت.قربونت بر...
20 آذر 1392

بازم گردش

سلام نفس مامان.جمعه هفته قبل واسه ناهار قرار شد با عمو محسن اینا و مامان بزرگ اینا بریم .عمو منصور هم اومد. عمو محسن بردمون 1 جای جدیدی که تا حالا نرفته بودیم اسمش یادم نمونده اما خوب بود و خلوت.ناهار خوردیم اما بعد از ناهار هوا کمی سرد شد دیگه برگشتیم.رفتیم خونه مامان بزرگ اینا و موندیم اونجا .آخه بابا جون بیرون کار داشت ما رو هم آورد خونه مامان بزرگ اینا تا کاراش رو انجام بده و بیاد دنبالمون. شب هم برگشتیم خونه.چند تا عکس خوشگل از تو و آجی مریم گرفتم که همه رو واست میذارم عزیزدلم       اینجا خونه مامان بزرگ ایناست ...
20 آذر 1392

مروارید هفتم با 2 روز تب اومد

سلام دختر نازم روز جمعه 9 آذر ماه ساعت 5 صبح با صدای گریه ات از خواب بیدار شدم اومدم بغلت کردم دیدم داغ داغی.اون قدر داغ بودی که خیلی ترسیدم.فوری بابا رو از خواب بیدار کردم و بهش گفتم پاشو هستی خیلی داغه.2 درجه تب داشتی .دیگه فوری بهت استامینوفن دادم و پاشویت کردم اما تبت پایین نمی یومد صبح ساعت 8  بردیمت بیمارستان نبوی .دکتر که معاینه ات کرد گفت نشونه ای از سرماخوردگی نداره.دیگه واست دارو نوشت و بعد از کلی گشتن توی دزفول بالاخره داروهات رو گرفتیم و اومدیم خونه.تا روز شنبه ظهر همچنان تبت بالا بود اما بالاخره قطع شد.موقعی که داشتم بهت غذا میدادم چشمم افتاد به دندونای پایینیت دیدم بله مروارید هفتمی هم داره میزنه بیرون قربونت برم که چقدر...
20 آذر 1392

اتفاقات چند روزه گذشته

سلام دختر قشنگ مامان و بابا چند روز پیش همراه باباجون واسه خرید رفتیم فروشگاه گلباران.تو رو گذاشتیم توی سبد خرید و شروع کردیم به خرید.نفس مامان هرچی میدید میخواست برداره و بذاره تو سبد.عزیییییییییییزدللللللللللللللممممممممممم چقدر خوردنی شده بودی.بابا 1 پاستیل خرید و داد دستت تا دیگه به چیزی دست نزنی اما اون فقط واسه 5 دقیقه جواب داد بعدش هم دوباره شیطونیای دخملی شروع شد.خلاصه هرطوری بود خرید کردیم و برگشتیم خونه.   اینم عکس دخملی در حال شیطونی         دختر مامان دیگه مستقل شده و هروقت که میخوام بهت غذا بدم اینقدر شیطونی میکنی و به همه چیز دست میزنی که منم بشقاب و قاشق رو میدم دستت و م...
20 آذر 1392

ماه محرم

سلام نازنین دخترم.عشق مامان و بابایی  امسال اولین ماه محرمیه که تو کنارمون هستی.هرچند سال گذشته تو توی شکم مامان بودی اما امسال در کنارمون هستی و همه چیز رو با چشمای ناز خودت میبینی هستی جونم  چند روز قبل از شروع ماه محرم زن عمو اکرم پیشنهاد داد تا واست ١ لباس خوشگل علی اصغر بدوزیم.اما نمیدونم چطور گذشت و یه دفعه متوجه شدیم که جمعه مراسم شیرخوارگان حسینی یرگزار میشه و هستی لباس نداره. عصر پنج شنبه بابابزرگ اینا اومدن خونمون بعد با عمو محسن اینا رفتیم زیارت آقا سبزقبا از اونجا من و هستی و عمو و زن عمو رفتیم بازار قدیم و ١ دست لباس سفید واسه دخملی خریدیم و اومدیم سبزقبا لباسا رو مالیدیم به ضریح و کردم تن گل دخترم.قربونت برم که ...
20 آذر 1392

مراسم شیرخوارگان حسینی

اولین جمعه ماه محرم مراسم شیرخوارگان حسینی در حسینیه ثارالله برگزار شد.صبح جمعه ما و زن عمو و آجی مریم و مامان بزرگ رفتیم اونجا.عمه صدیقه اینا هم اونجا منتظرمون بودن.وقتی رسیدیم تو توی بغل زن عمو خوابت برد و تا آخر مراسم خواب بودی.قربونت برم اینقدر خوابت عمیق بود که با اون همه سروصدا اصلا بیدار نشدی.مراسم که تموم شد تازه چشمات رو باز کردی منم از فرصت استفاده کردم و بردمت کنار جایگاه و ازت کلی عکس گرفتم.خیلی مراسم خوبی بود.حس و حال سالای قبل وقتی توی این مراسم شرکت میکردم با امسال خیلی واسم فرق داشت.واقعا راست میگن که وقتی آدم مادر میشه تازه میتونه احساسات مادرای دیگه رو درک کنه.تا مادر نباشی نمی فهمی وقتی بچه ات گرسنه و تشنه است و تو شیر ند...
16 آذر 1392